بیرون خیلی سردتر از داخل ماشین است . حرفی نمی زنیم . سکوت ، به جلو خیره شده ایم ، من سعی می کنم افکار او را بخوانم و لابد او هم در همین سعی است !
می گوید : صدای این آقا که می خونه منو یاد " دلشدگان " می ندازه .
می گویم : آره خوب ، منو هم یاد همه ی چیزهای خوب می ندازه .
می گوید : این شعرش مال اخوانه نه ؟
می گویم : آره ، اسم آلبومش هست " زمستان است " . کل آلبوم روی شعر " زمستان است " اخوانه .
می گوید : نشنیده بودم .
می گویم : شاهکاره ! یکی از کارای واقعا درست درمونشه ! من باهاش متولد می شم و می میرم .

می گوید : تو واقعاً از شنیدن این موسیقی که الان گذاشتی انرژی می گیری ؟
- جا می خورم . حس می کنم از همان لحظه که سوال اولش را پرسیده بود داشت مقدمه چینی می کرد تا این سوال را بپرسد . خودمو جمع و جور کردم . متمرکز شدم .
می گویم : خوب آره .
می گوید : دروغ نگو ! چطوری میشه آدم از این موسیقی انرژی بگیره ؟
می گویم : بستگی داره انرژی رو چی تعریف کنی ... در چی تعریف کنی ... معیارهات چی باشه .
می گوید : امیر دست بردار ! باز داری فلسفه می بافی . این موسیقی انرژی نداره . همش غمه خالیه !
می گویم : دست خودم نیست ، اصلا میدونی چیه ؟ من موسیقی که سطح شعرش زیر این شعرها باشه اصلا نمی تونم گوش کنم .
می گوید : امیر ...
می گویم : هان ؟
می گوید : فقط آدمهایی که " خود آزاری " دارن یا از خودآزاری لذت می برن می تونن یه همچین کاری بکنن .
می گویم : چه کاری ؟
می گوید : فقط آدمی که خود آزاری داره از اینکه خودشو در برابر این نغمه های غمگین و حزن آلود قرار بده لذت می بره . و گرنه آدم سالم از اینکه خودشو و روح خودشو در معرض یه سری آواهای غمناک بذاره قاعدتا نباید حس خوبی داشته باشه .
می گویم : ...
من چیزهایی گفتم . دلایلی آوردم ، دلایلی شخصی ، از خودم .
شما به او چه جوابی می دهید ؟