...
دو کودک بر جلوخان سرایی خفتهاند اکنون
سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مردهی مرطوب ...
احمدشاملو - هوای تازه
...
در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانهی شوریدگی مخواه!
...
درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع، خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پردههای ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان میکنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا ...
کاروان - سایه
میدانم که انتظار دارید که از سینهای هزار سالهي هفتسین برایتان بنویسم و از خوشطمی سمنو و برق نگاه ماهی بگویم، و مثل مجری تلویزیون صدای آمریکا، برایتان آرزو کنم که با «برآمدن آفتاب فردا از فراز دماوند، سهند و سبلان، البرز و دنا و زردکوه، دالاهو و شاهو، و تابش مجدد آن بر فلات ایران،» غمهایتان همه بر باد روند و دلهایتان همه شاد شوند. اگر حوصله کنید، نوروز را هم با سلام و سلامتی، و با کمی تعارف و خوش و بش، تبریک خواهم گفت.
نمیدانم چرا من نمیتوانم در لحظاتی که شور وشادی زیر پوست همه هست، کاملاً شاد باشم. همیشه در این لحظات، غمی تمام وجودم را فرا میگیرد. غم نگاه معصوم آن دختری که بر ترک موتور پدرش نشسته بود و با دستانش چنان کمر پدر را چسبیده بود که گویا پنجهی اطمینانش را در پنجهی رستم زده است، و آنگاه برگشت و به بستنی که دست من بود طوری نگاه کرد که گویا بستنی برایش همانقدر عزیز است که مطبوعات آزاد، برای من و شما ... باری، میدانم که آجیلخوریهایتان پر از فندق شور و پستهی شیرین است، حق هم همین است، نوروز هزار ساله به کامتان باد... اما، از محبت و انسانیت، دریغتان مباد ! به یاد کودکی باشیم که فردا تنها خوشیاش، نه تنفس در هوای اولین روز بهار، که پایان یافتن فصل سرما و رهایی از لرزش هر شب است. به فکر عشقی باشیم، که در نبود یک تخته فرش و یک گاز و یک یخچال، در قلب عاشق و معشوق فسرد، و به فکر تنهایی مردی که نمیخواهد بیش از این از زنده بودن خود خجل باشد. «شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر ...» یادمان باشد که به ازای هر گازی که به سیبهای قرمز میزنیم مسئول هستیم که زندگی را برای همهی کسانی که دوستشان داریم زیباتر کنیم.
بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل، خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم
چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته است؟
بهارا تلخ منشین، خیز و پیش آی،
گره واکن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا، خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزهی نو...
بهار غمانگیز - سایه
به هر حال به قول سهراب سپهری، «زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست ...» و من هم اول از پوست زندگانی حرف زدم و حالا باید از خودش هم حرف بزنم و آن انتظار اولیهتان را برآورده کنم. آیا مرا از تعارفات طویل و بیمعنی مجریهای تلویزیونی معاف میکنید و اجازه میدهید با یک «نوروز خجسته باد» ساده به شما تبریک بگویم؟ آیا با همین جمله قبول میکنید که به آیین نیاکان توهین نکردم و در زمرهی ایرانیان هستم و فلان و فلان و فلان ... ؟ به هر حال امیدوارم که رختهای کهنهی اندیشهتان را نیز همانند رختهای کهنهی تن، درآورید و رخت نوی اندیشه بر قامت ذهن بپوشانید و خوش باشید و سال آینده برایتان بهتر از این سال باشد. به قول تعارفات ایرانی: «صد سال به از امسال.»
وبلاگ دل آواز در سال 1386 نیز کوشش کرد همچون همیشه، یکی از کاملترین و به قول خودمانی «به درد بخور» ترین پایگاههایی باشد که بر روی اینترنت دربارهی موسیقی ملی ایران صحبت میکنند. رسالت این وبلاگ از ابتدا نیز خبررسانی و پخش و درج اخبار نبود، اما علیرغم این در سال 1386 در این زمینه نیز نقش بازی کرد و بسیاری از اخبار را گسترانید و به نظر علاقهمندان رساند. یکی از بهترین پوششهای خبری را وبلاگ ما در سال 1386 از کنسرتهای استاد شجریان داشت. گزارش اختصاصی این وبلاگ از کنسرت استاد در اصفهان دستمایهي بسیاری از گزارشهای دیگر شد.
من شخصاً به برخی دلایل کمکار تر شدم و پنجه در پنجههای قوی زندگی انداختم و اندک نفسی که باقی ماند مجال کمتری برای پرداختن به این وبلاگ به من داد، و کاوه بیشتر جور مرا کشید و بیشتر مطلب نوشت. کاوه هم به هر حال سبک خاص خودش را دارد و گاهی به شیوهای که مخصوص خودش است موسیقی را با سیاست و جامعه در هم میتند که نظرهایی که شما دوستان برایم ارسال کردید نشان از آن دارد که این شیوه مورد پسند بسیاری از شما بوده است، و مورد پسند خیلیها هم نبوده است. اما به نظرم «چند صدایی بودن» به هر حال بهتر از «تک صدایی بودن» است و همین که کاوه باعث میشود تا نظراتی با طیف فکری وسیعتر و مختلفتر در این وبلاگ مطرح شوند خود نقطهي قوتی است. تصمیم دارم که نقصیهي عدم حضورم را در سال آینده کمتر کنم، یعنی که تلاش کنم که بیشتر حضور داشته باشم، گرچه که شاید فرصت نکنم به وسعتی که کاوه به نظرها پاسخ میدهد و حضور دارد، حضور داشته باشم.
من لزومی حس نمیکنم که تمام مطالب وبلاگ را در سالی که گذشت مرور کنم، چرا که این کار را میتوانید به راحتی از طریق «آرشیو و بایگانی» وبلاگ خودتان انجام دهید. سال 1386 از یکسو پر از اتفاقات خوب برای موسیقی ما بود، و از یک هنوز حرفهای بسیاری در سینهی بسیاری از منتقدین (و از جمله خودم) هست که فرصت بازگویی پیدا نکردهاند. هنوز من فرصت نکردم تا گله کنم از اینکه چرا و چگونه شد که از شهرام ناظری در دانشگاه امیرکبیر تجلیل به عمل آمد، اما هرگز کسی به استاد شجریان یک «خسته نباشید» نگفت وقتی که او کولهبارش را پر از جوایز بینالمللی کرده بود و به ایران باز میگشت. وقت نشد که بپرسم آیا سیاست باعث این تبعیضها میشود؟ اگر اینگونه است باید تحلیل کرد که واکنشهاش سیاسی این دو هنرمند چه تفاوتهایی داشته و دارد، که یکی با دریافت نشان شوالیهي فرانسه، تمام مسئولان داخلی را به تکاپو میاندازد و برایش مجالس مختلف بزرگداشت برپا میکنند و حتی برنامهی اجرای استاد شجریان در شهر خوی و بر مزار شمس را که از سال قبل اعلام شده بود ناگهان بر هم میزنند و کلید طلایی آرامگاه را به ناظری میدهند، اما دیگری وقتی در سالهای گذشته نشان چشم پیکاسو را به خاطر «ترویج فرهنگ ایرانی در سرتاسر جهان» از یونسکوی سازمان ملل دریافت کرد، وقتی که این افتخار را یافت که در سالن اپرای فرانسه که جز معدودی کسی اجازهی اجرا نیافته است برنامه اجرا کند، وقتی که مدال موتزارت را دریافت کرد، وقتی که در چند ده دانشگاه آمریکایی و اروپایی به تشریح موسیقی ایرانی پرداخت، در داخل کشور فقط سکوت بود و سکوت بود و سکوت ... سکوتی مرگبار، گویی شجریان وجود ندارد، گویی شجریان اصلا کاری نکرده است، از تهران خارج نشده است، اصلا شجریان کیست؟ همان که «مرغ سحر» میخواند؟ ...
هنوز فرصت نشده است که از مسئولان موسیقی سؤال کنند که وقتی خبر عمل ریهی استاد شجریان منتشر شد، چه کردند؟ چه واکنشی نشان دادند؟ چه تجلیلی کردند؟ چه تقدیری شد؟ اصلاً آیا نگران شدند؟ اصلاً آیا شجریان را میشناختند؟ بگذارید صریح باشیم ... اصلا چرا خوابشان برد؟ چطور توانستند شب بخوابند وقتی که یکی از بزرگترین استاد آواز ایران در آن شرایط بود؟ مگر وظیفهی آنها صیانت از همین اساتید نیست؟ ما به کدام مسئول بگوییم که نگران حال استاد هستیم و گله داریم که چرا هیچ خبری از او پخش نمیشود و چرا مردم را در جریان امور نمیگذارند، و چرا هنوز نصف مردم ما فکر میکنند که شجریان ده سال است که مقیم کاناداست؟ این طنز مضحک را چه کسی به مردم یاد داده است؟ و چرا تلاشی در جهت روشن کردن مردم نمیشود؟
در سال 1386 پرویز مشکاتیان و محمدرضا لطفی (جداگانه) به روی صحنه رفتند و اجراهایی کردند. اجرای استاد لطفی جدیدا به صورت وی.سی.دی وارد بازار شده است و دوستان میتوانند تهیه کنند. همچنین در این سال آلبومهای بسیار خوبی از موسیقی ایرانی منتشر شد. پنهان چو دل از پورناظریها با آواز نوربخش، همین اواخر سال «روی در آفتاب» که کار جدید علیرضا قربانی بود و در قالب دو سی دی منتشر شد، سعدینامه سالار عقیلی، کارهای گروه دستان، و ... که هر کدام را قصد داشتم در این وبلاگ معرفی و بررسی کنم که هنوز مجال نیافتهام و امیدوارم در سال آینده که چیزی کمتر از هشت ساعت دیگر آغاز میشود بتوانم این کار را بکنم.
امیدوارم تا چند روز دیگر بتوانم خبر خوش راهاندازی یک سایت با نام «شجریانیها» را که آمده است تا پایگاه همهی شجریانیها بر روی اینترنت باشد به شما بدهم. به نظر من، شجریان را نباید در آواز و تحریر و تکنیک خلاصه و تحلیل کرد، بلکه باید او را به مثابهی یک تفکر خاص در هنر ایران، یک نگرش خاص به هنر دانست. نگرشی که بیش از 5 دهه است کوشش میکند تا با دوری جستن از بیقیدی و مستی و لاابالیگری، پیام محبت و عشق و مهربانی را با سنجیدهترین شیوهها به فارسی زبانان ارائه کند. شجریان جریانی در موسیقی ملی ماست، که ما آن را نه به خاطر صدا و تحریرش، که به خاطر سلوک و نگرشش دوست داریم.
در پایان، از همهی دوستانی که واقعاً با مهر و صداقت و دوستی، این وبلاگ را میخوانند و همیشه یاور من بودهاند و با نظرات دلگرم کنندهشان گاهی تمام خستگی را از تن من بیرون کردهاند تشکر میکنم. از دوستانی که تازه در سال 1386 به ما پیوستند نیز سپاسگزارم و امیدوارم دوستی ما طولانی و پاینده شود. و اما آن دوستانی که با ما مخالف هستند: نظرات شما برای ما محترم است به شرطی که مطالب ما را «دقیق» و «کامل» بخوانید و سپس اقدام به طرح مخالفتهای خود کنید و ادبیات خود را به گونهای تنظیم کنید که قابل نشر برای عموم باشد. ما عمیقاً باور داریم که «تضارب و برخورد افکار» باعث صیقل خوردن اندیشهها میشود و در نهایت آن اندیشه که تابناکتر است، نمایانتر خواهد شد.
امیدوارم که سال آینده برای همهی اهالی فرهنگ و هنر ایرانی سالی پربار باشد.
اینک، پس از سه سال و اندی که این وبلاگ را سرپا نگه داشتهام، از شما سؤالی دارم، که در ادامهی کار این وبلاگ قطعاً مؤثر خواهد بود. امیدوارم که با دقت و جدیت جوابهایتان را در قسمت نظرات طرح کنید. اینکه، نظر شما به طور کلی در مورد این وبلاگ چیست؟ آیا کار ما را ارزشمند میدانید؟ یا آن را بیارزش و کمارزش میپندارید؟ آیا فکر میکنید ما باید این کار را ادامه دهیم؟ اگر پاسخ شما مثبت یا منفی است دلایل شما چیست؟
باده در جام و جانها به پرواز.
ساز، شب تا سحر، قصهپرداز.
ما، همه، گوش بر قصهی ساز:
شور و شهناز،
شور و شهناز.
ما همه محو،
ما همه مات،
ما همه مست، در باغ آواز!
شور و شهناز،
شور و شهناز.
نغمه، شیوا،
زخمه، چالاک،
پنجه، رقص غزالی سبکتار،
پرده، با پردهی روح دمساز:
شور و شهناز.
شور و شهناز.
شرح شیدایی هر چه عاشق،
شعر بیتابی هر چه شیدا،
آتش سرکش عشق فرهاد،
قصهی دلکش ناز شیرین،
رمز آشفتگیهای مجنون،
بغض ناگفتههای لیلا...
شور و شهناز
شور و شهناز
مستی عشق، میگشت و میگشت
همره ساز در هستی ما.
لحظههایی که در آن حال بودیم،
محرمان سراپردهی راز،
شور و شهناز،
شور و شهناز،
شور و شهناز،
آه، درهای هفت آسمان، باز !
شور و شهناز - از کتاب «از دیار آشتی» - فریدون مشیری
* پسنوشت:
این دو بیت از شهریار را در آستانهی سال نو، به "آ.ب" و به همهی دختران صبور و سربلند و مهربان و فرهیختهی ایران تقدیم میکنم، که بزرگی ایران فردا، بیشک از بزرگی روح اینان است:
گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت
پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تو نیستی که جان دهم و وا رهانمت.