تبليغاتX
دل آواز - گزارش اختصاصی وبلاگ دل آواز از اصفهان - 3


شب شجریان بزرگ

توجه: این مطلب دو سه عکس هم دارد که فرصت نکردم آپلود کنم. به دلیل اصرار شما عزیزان که دوست داشتید سریع تر مطالب را بخوانید، مطلب را آپلود کردم که بخوانید. امیدوارم عکس هایش را تا امشب آپلود کنم.

وارد محوطه ی دانشگاه خورسگان که شدم، دلم بی تاب شد. تاریکی هوا و سکوت اطراف، و انتظار تلخ و شیرین دیدار استاد، حس عجیبی بود. داخل دانشگاه راندیم تا به محوطه ی پارکینگ رسیدیم. سالن کنسرت آن چیزی نبود که در فکر من بود. در واقع سوله ی بزرگی بود که سالن امتحانات دانشجویان است. همین جا یک تشکر مخصوص از کادر خدماتی و حفاظتی دانشگاه آزاد خوراسگان بکنم، که واقعا تا پاسی از شب زحمت می کشیدند و چنان نظم و ترتیبی برقرار کرده بودند که من در کنسرتهای تهران ندیدم. همچنین برخورد آن ها با مردم و راهنمایی هایی که می دادند و کوششی که می کردند تا کارها سریع انجام شود و دوستداران استاد زیاد معطل نمانند واقعا جای دست مریزاد و تقدیر دارد. سوله ای که گفتم کاملا مفروش شده بود و در آن صندلی چیده بودند. تمام صندلی ها شماره خورده، و بلوک بلوک شده بود. بلیط ها عینا بر اساس همین تقسیم بندی صادر گردیده است. قبل از کنسرت عکس زیر را از سالن گرفتم. تا آنجا که امکانش بوده است شرایط مناسب رعایت شده بود. حتی صندلی های بلوک ها رنگ بندی شده اند. به هر تقدیر دلایل انتخاب این سالن هم در گفت و گوی من و مسئولان دل آواز روشن شد که در جای خودش اشاره می کنم:

 

من ساعت شش و سی دقیقه بعدازظهر رسیدم، پنج شش نفری در صف بودند، غفلت کردم و در محوطه ی دانشگاه گشتی زدم و حدود ساعت هفت برگشتم مقابل سالن، که با کمال تعجب با تصویر زیر روبرو شدم:

 

آری، شور همه را گرفته بود. هر لحظه بر صف افزوده می گشت و صف مسیر پیچ در پیچ پیدا می کرد. بعضی ها هم مثل من دور تا دور سالن را می گشتند تا تعداد درهای ورودی را پیدا کنند و حدس بزنند که استاد از کدام در وارد و احتمالا از کدام یک خارج خواهد شد. در این کار از هرگونه توافق و طرح دوستی با پرسنل خدماتی نیز دریغ نکردیم!!! به هر تقدیر، بلیط ها کنترل شد، کیف های بزرگ توسط مامورین پلیس مورد جستجو قرار گرفت، و وارد سالن شدیم:


دکور کنسرت دقیقا با همان مینیاتور کنسرت مردادماه تهران آذین بسته شده بود. البته دسته های بزرگ گل با رنگبندی مناسب با تصویر پشت نیز روی صحنه بودند. از اینجا به بعد، انتظار بود و انتظار و انتظار ... خیلی طول کشید تا جمعیت وارد سالن شوند و جای خود را پیدا کنند. قرار بود که درهای سالن ساعت هفت و سی دقیقه بسته شود و کنسرت ساعت هشت شروع. اما مثل همیشه و به رسم مالوف و معهود ایرانیان، هیچ کس طبق نظم اعلام شده به سالن نیامد، و ساعت نزدیک هشت و سی دقیقه رسید. خانمی از بلندگو اعلام کرد که تلفن های همراه خود را خاموش کنید... چراغ های سالن خاموش شد ... چراغ های صحنه روشن شد ... چیزی در دلم تکان خورد ... نفسم سنگین تر شد ... فیلمبردارها گوشی هایشان را روی گوش گذاشتند ... رفتند پشت دوربین ها ... مانیتور بزرگ کنار صحنه روشن شد ... قلبم تند تند زد ... چراغ های صحنه روشن شدند ... خاموش شدند ... روی جایگاه های هنرمندان تنظیم شدند ... کف دستانم عرق کرد ... همان صدا دوباره گفت که هنرمندان به طور جدی از عزیزان می خواهند سکوت را رعایت کرده و تلفن های همراه را خاموش کنند ... چشمانم را بستم ... چیزی درونم گفت که تا چند ثانیه ی دیگر چشمانت را باز کن ... دستم را سبک کردم ... کیفم را گذاشتم روی زمین ... آماده بودم که تمام قد جلوی پای استاد آواز ایران بلند شوم و ایستاده با دست هایی به آسمان کشیده شده او را تشویق کنم ... انگشت هایم را در هم قفل کردم ... حواسم به هیاهویی که هنوز در راهروهای کناری بود و صحبت های مسئولان سالن با مردمی که جایشان را پیدا نکرده بودند نبود ... فقط جلو را می دیدم ... لحظه ها گذشتند ... لحظه ها گذشتند ... لحظه ها گذشتند ... و " آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟ " ... استاد روی صحنه آمد ... با همان صلابت همیشگی ... با همان نگاه نافذ ... همان لبخندی که تا ته دل آدم نفوذ می کند ... همان مهربانی ... همان منش ... دست راستش را بلند کرد و به جمعیت سلامی داد ... ما فقط دست می زدیم ... دقایق پشت سر هم می گذشت و ما دست می زدیم ... استاد هر دو دست را به نشانه ی سپاس بلند کرد ... چند گام به جلو آمدند ... گروه ... همه تعظیم کردند ... و عقب رفتند  و بر جایگاهشان نشستند . آن ها که جزو عاشقان نبودند و صرفا جزو مهمان های سوگلی و از ما بهتران بودند و معلوم بود که دعوتی هستند و گرنه هرگز پولهای عزیزشان را صرف خرید بلیط چنین برنامه ای نمی کردند، هاج و واج به ما می نگریستند. تا حالا در عمرشان ندیده بودند که کسی را اینطور تشویق کنند. گیچ شده بودند ... از خودشان و بغل دستی هایشان می پرسیدند مگر چه شده است؟ مگر او کیست ؟ یک خوننده است دیگر ... گیج شده بودند ... تسبیح ها را دست به دست کردند ... چادرها را محکم کردند ... و با چشمانی متعجب نگریستند ... و نمی دانستند که هنوز مانده است تا آخر کنسرت که ما یکسره فریاد شویم: " استاد دوستت داریم " و " مرغ سحر، مرغ سحر " ...بیچاره یکی شان فکر کرده بود "مرغ سحر" لقب استاد است که ما اینطور فریاد می زنیم!!!

سازها داشت کوک می شد. درخشانی بیش از همه طولش داد تا کوک کند. من تازه حواسم رفت به این که بروشور کنسرت را نگاه کنم، سالن را بررسی کنم، بلندگوها را ببینم. دوستانی که کامنت گذاشته بودند و می خواستند که عکسی از پوستر کنسرت بگذارم، به پست قبلی نگاه کنند که راجع به روزهای توزیع بلیط نوشته ام. در یکی از عکس ها تصویر بزرگی از استاد دیده می شود . پوستر کنسرت همان است. تصویر بسیار زیبایی که از کنسرت مرداد 1386 تهران گرفته شده است، تصویرش یک جوری زنده است. من که دو سه تا پوستر برای دیوار اتاقم گرفتم! درست همین تصویر، با کمی تغییر، بر روی بروشور کنسرت هم بود. با خط زیبای استاد کابلی که عبارت "کنسرت محمدرضا شجریان" را نوشته اند. به بروشور که نگاه کردم اول شک کردم، خدایا، غزل مولانا؟؟؟ مگر قرار نبود اجراها همه از سعدی باشد ... گفتم که استاد از تکرار بیزار هستند ... استاد در بخش اول کنسرت -ماهور- آوازهای جدید خواندند و کسانی که کنسرت مرداد را دیده اند این بار چیز متفاوتی می شنیدند.

درخشانی شروع کرد. با یک دست سیمها را خفه می کرد و با مضراب ضربات محکم و متقاطع می زد. ریتم را تشکیل داد. حس منتقل شد. درخشانی در همان ثانیه های اول چندین بار پنجه کاری کرد و ریزهای زیبایی زد و تک سیم و پرسیم کرد تا نشان دهد که امشب، در دلش غوغاست ... و "آمده است که سر نهد ..." . قطعه ی انتظار از مجید درخشانی داشت کم کم شکل می گرفت. نوازنده ها یکی یکی وارد گود می شدند و قطعه پرتر می شد.  محمدرضا ابراهیمی بربط را بغل زد، و شروع کرد . همایون کم کم ریزهایش را روی تنبک قوی تر کرد. سینا جهان آبادی کمانچه اش را کوک کرد و اولین آرشه ها را کشید. بعد نوبت به شاهوعندلیبی بود که صدای نی اش بلند شد. استاد به سمت راست نگاه کردند: مجید درخشانی، شاهو عندلیبی و محمدرضا ابراهیمی. سازها فضای عاشقانه و دلخواه عجیبی خلق کرده بودند. ستون کار، دستان درخشانی بود. استاد به سمت چپ نگاه کردند: همایون، و سینا جهان آبادی.

استاد سرش را انداخت پایین ... گویی فکر می کند ...

درخشانی سکوت بعد از قطعه را شسکت. مضراب زد. ماهور. ماهورش به نظر من بیشتر سنتی بود. و چه عیب دارد؟ خیلی چسبید. با آن تصویر بزرگ نگارگری ایرانی،  آن لباسها، و حضور سنگین استاد آواز " ایران " ، یک ماهور سنتی "ایرانی" می چسبید. درخشانی درآمد زیبایی زد. نفسم داشت بند می آمد. کسانی که موسیقی کار کرده بودند و می دانستند کجا فرود می آید و نوبت استاد می شود همه مثل من نفس هایشان بند آمده بود. استاد، کمر را صاف کرد، نگاه در نگاه جمعیت:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم ... که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ...

استاد درآمد کرد. ماهور شروع شد. چشمان من از اینجا خیس خیس بود. روزها فکر من این است و همه شب سخنم ... که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ... ماهور استاد، دل درخشانی را لرزاند، تمام صدای تارش را درآورد .... تمام سیمها را لرزاند ... پر سیم زد ... تار غرش می کرد یا ناله؟ مهم این بود که استاد، افسوس خوران، ناله می کرد ... ناله های حسرت ...

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ...

آن قدری که فهم ناچیز من می گفت، استاد، در ششمین دهه ی زندگی، سیاست و هیاهو و جنجال و عشق را رها کرده، دوست دارد تا عارفانه و عاشقانه، با خدای خود صحبت کند. ولی دل من می لرزد، چرا استاد اینطور از "مرگ" می خواند؟ خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ...

استاد، شوری در ماهور به پا کرده بود. دل من و ما سوخت. ترسیدیم. غصه خوردیم. ناگهان، سازها ما را به بازی جدیدی دعوت کردند. روحمان تازه شد. بی مقدمه و توقف:

سرو چمان من چرا، میل چمن نمی کند / همدم گل نمی شود، یاد سمن نمی کند؟

سرها همراه سر استاد تکان می خورد. دل ها تاب داشت. بیخود شده بودیم.

دل به امید وصل تو، همدم جان نمی شود / جان به هوای کوی تو، خدمت تن نمی کند...

شیدایی و دلتنگی استاد باز دوباره شروع شد. باز هم غزل مولوی. گویا استاد می خواست خیلی حرف ها را به زبان بی زبانی به من بگوید. استادی که وقتی سال پیش مدال موتزارت را از سازمان ملل دریافت کرد، با بایکوت خبری رسانه های داخلی مواجه شد، اما وقتی هنرمند دیگری - که نام خود را با نام مولانا پیوند زده است - نشان هنری فرانسه را می گیرد، با پشتیبانی همه جوره ی رسانه های مکتوب و تصویری مواجه می شود، می خواست به ما بگوید که مولانا در دل و جانش هست، و بی خود نیست که نشان مولانا را نواده ی مولانا در دانشگاه تهران بر سینه ی او نشاند. متاسفانه چند روز پیش دیدم که آن خواننده ی مذکور حرف هایی زده است، ادعاهای انحصارگرایانه ای کرده است، " خواندن اشعار مولانا یک صدای خاصی می خواهد که هر کسی ندارد ... " و من بی قضاوت می توانم بگویم، استاد شجریان حتما یکی از  آن هاست که صدایش شعر مولانا را پر می دهد، دل ات باید سوخته باشد تا بفهمی عمق سوزش را.

دردیست درین دل که هویدا نتوان کرد ... سریست درین سینه که پیدا نتوان کرد

از اینجا به بعد چهارمضراب دلکش مجید درخشانی و موج و حرکت و سماع با تصنیف "سخن عشق". تصنیفی که درخشانی به زیبایی  آن را تنظیم کرده بود، و استاد آن چنان آن را خواند که شعر سعدی از لابلای اوراق کهنه ی کتاب ها بیرون آمد و جاندار و زنده در برابر چشمان ما ایستاد و روح شاعر را در آرامگاه ابدی اش قرین شادی و قدرشناسی کرد.

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم / رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم / باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟

البته استاد به طور کلی ابیاتی از غزل ها را می خواندند که قبلا در کنسرتهای دیگر نخوانده بودند. بنا بر این از هر تصنیف یا غزل، این بار بیت های نشنیده ای خوانده شد.

از قسمت دوم کنسرت می گذرم و به آخر کنسرت می رسم. قسمت دوم دقیقا اجرای آلبوم غوغای عشق بازان بود که همان طور که گفتم گاهی برخی ابیات عوض می شدند. کنسرت تمام شد، استاد و گروه بلند شدند، جلوی سن و تعظیمی به مردم.

تشویق های مردم بی امان بود. دستان من از رمق افتاد. سوزش کف دستانم مجال نمی داد محکمتر دست بزنم. دست ها را تا آنجا که می شد بالا برده بودیم. برقی در چشمان استاد درخشید و لبخند شیرینی بر لبش، به نشانه ی قدرشناسی و سپاس. تعظیم ... تشویق ها ... تعظیم .... تشویق ها قطع نمی شوند ... ده دقیقه بدون قطع شدن صدای دست ... استاد تعظیم دوباره می کند ... ما دست می زنیم ... می خواهم تا جان دارم دستانم را به هم بکوبم ... استاد دست ها را بالا می برد ... "استاد ، استاد، استاد، استاد" فریادها شروع شده است و قطع نمی شود. درخشانی ناباورانه و متحیرانه به اطراف خود می نگرد. همایون از شوق خنده اش گرفته است. استاد سعی می کند نگاهش را با همه یکسان تقسیم کند. به دور تا دور سالن نگاه می کند. تشویق ها ادامه دارد. ناگهان من فریاد زدم: " مرغ سحر" ... و آن ها که مثل من شجریانی بودند و با شجریان زندگی کردند، انگار که گمشده شان پیدا شده باشد با صدایی رساتر از فریاد خسته ی من، مرغ سحر ، مرغ سحر گویان تشویق هایشان را مکرر کردند. دوربین خانم افسانه شجریان را گرفت، اشک در چشمان. استاد مانده بود بی چاره و بی گریزگاه، برگشت، نشست، ما فریاد شادی سر دادیم... اما:

استاد گفتند، به جای مرغ سحر، تصنیف آقای فرجپوری را برایتان اجرا می کنیم بر روی شعر مولانا. ما همه در دل های خود نقشه می کشیدیم که خوب، بگذار این تصنیف تمام شود، دوباره فریاد می زنیم: " مرغ سحر". همه مشت ها را گره کرده بودند که باز مرغ سحر بخواهند.

من از کچا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا ... درخشانی تنظیم مجددی کرده بود. همه ی نوازندگان میکروفونی هم برای خواندن داشتند. همگی سرها را به میکروفون هایشان نزدیک کردند و گروه در جواب استاد گفت: باده بگردان ساقیا ... این بار همایون: من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا ... و همه - حتی استاد، با آن خضوع و بزرگواری- با همخوانی جواب او را دادند:

باده بگردان ساقیا...

تصنیف تمام شد. بار دیگر ماجرای قبلی ولی این بار بیست دقیقه به طول کشید. بیست دقیقه سر پا استاد را تشویق کردند. "استاد دوستت داریم، استاد دوستت داریم، استاد دوستت داریم ..." ... "مرغ سحر، مرغ سحر، مرغ سحر ..." بیدلی هم آن وسط می گفت: " صبح است ساقیا !!!!!! " سالن قسمت قسمت شد، سمت راست می گفتند مرغ سحر و سمت چپ دست می زدند، سمت چپ مرغ سحر، و سمت راست دست می زدند. استاد تعظیم کردند و به سمت خارج شدن از صحنه ... که با تمام توانمان فریاد کشیدیم، دخترها جیغ کشیدند، هر چه نیرو در دست بود به کار گرفتیم و به هم کوبیدم ..... حرف ما فقط یک چیز بود: مرغ سحر.

استاد در راه برگشت سر جای خود ایستادند، تعظیم دوباره ای کردند، و خواستند بروند... که شدت تشویق ها بی امان شد ... استاد درنگی کردند ... قلب ما با صدای بلند می تپید .. نفس هایمان تنگ شد ... حس کردیم قرار است آواز مرغ سحر را بشنویم ... و استاد با دست به درخشانی علامت دادند: " بنشینید ..."

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن


.... تا رسید به اینجا که:


بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ


و استاد با دو سه اشاره ی مستقیم دست از مردم خواستند تا همه با هم بگویند: " نغمه ی آزادی نوع بشر سر آ ..." تا بار دیگر اثبات شود شجریان بزرگ، حتی وقتی عارفانه با خدایش می خواند، نمی تواند سیاسی نباشد...


شب دل انگیزی بود. یکی از بهترین کنسرت های شجریان بود که دیده بودم. شب شجریان بزرگ ... و بعد از او، مسلما شب درخشانی ... که در نبودن فرج پوری توانسته بود ایده های شخصی اش را راحت و دلخواه در گروه پیاده کند و تنظیم های خودش را داشته باشد ... و ساز و آوازهایی که با استاد زد. شب شجریان بزرگ بود، شب شجریان عارف شده، شجریانی که شصت سالگی را رد کرده، و تمام آوازهایش غمگین بود، دوست داشت همه را بم بخواند، به آسمان نگاه کند و بخواند، سرش را با افسوس تکان می داد، پایین را نگاه می کرد، وگویی به خودش تذکر می دهد که های! حواست باشد که چه طرف برمی بندی ... می گفت: " بسم از هوا گرفتن، که پری نماند و بالی ..."

جای همه ی شما دوستان را خالی کردیم. می دانم که دل خیلی هایتان الان در اصفهان است ... به زودی باید دل هایتان را به شیراز ببرید !!! که استاد بعد از اصفهان در شیراز کنسرت خواهند گذاشت.

شجریانی که من دیدم، شجریان همیشه بود، اما بزرگ تر، منش و نگاهش را عمیق تر کرده بود. امیدوارم بتوانم متن کامل اشعار را به زودی پیدا کنم و در اختیارتان بگذارم. اشعار غوغای عشق بازان را نیز باید در کنسرت و از زبان خود استاد و با حس ایشان می شنیدید تا بفهمید که ته دل استاد، به آسمان است، نیم نگاهش، به بالا شده است ... دلش می  لرزد که چگونه پیش معشوق برود ... کاش ما صد سال دیگر استادمان را زنده و سالم بر روی صحنه ها داشته باشیم. کاش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:33  توسط امیر  | 
مطالب گذشته . . .