تبليغاتX
دل آواز - نقدی بر یادداشت سیاه مشق

اخیراً وبلاگ سیاه مشق یادداشت کوتاهی پیرامون حسین علیزاده منتشر کرده است . از آنجا که در این یادداشت ، خواسته یا ناخواسته ، پیوندی میان علیزاده و شجریان برقرار شده است و نوک تیز پیکان متوجه این پیوند گردیده است ، نگارنده ی این سطور ترجیح داد تا نظر شخصی خود را پیرامون سوالاتی که آقای .... در آن یادداشت مطرح کرده اند با سایر دوستداران موسیقی ایرانی مطرح کند .

نویسنده ی یادداشت مذکور 4 سوال مطرح کرده اند که مایلم بر خلاف سنت مقبول عرف ، ابتدا ( و شاید فقط ) به سوالات 3 و 4 که به طور مستقیم به سال های همکاری علیزاده و شجریان مربوط هستند بپردازم و در ادامه چنان که حافظه و حوصله دست یاری به یکدیگر دادند برخی نظرات شخصی خود را پیرامون سوال های 1 و2 نیز ( به طور فرعی ) مطرح کنم .

عصاره و لب لباب پرسش کننده در سوالات 3 و4 این است که چرا کسی مثل حسین علیزاده ، که در سال های دور ، شاید وقتی جوان تر بود ، پیرو این نظریه بود که خواننده سالاری ، فرهنگی ناپسند و نابجا است و سم مهلک موسیقی ایرانی است ، در نهایت با کسی چون شجریان که طرفدار خواننده سالاری بوده است همکاری می کند و آن هم همکاری نزدیک و صمیمی ؟ نویسنده ی یادداشت می کوشد تشریح کند که حسین علیزاده در آن سال ها کوشید تا موسیقی بی کلام ایرانی را پر و بالی دوباره بدهد و به مصداق اسلام به ذات خود ندارد عیبی ، هر عیب که هست از مسلمانی ماست ، نشان دهد که موسیقی ملودیک و مستقل از کلام ایرانی توان و ظرفیتش بسی بیش از این است که شناخته اند و چنانچه ذهن خلاق موسیقی دان تحصیلکرده و مسلط دست به پرداخت ملودی در دایره ی موسیقی ایرانی ببرد ، چیزی کم از سایر موسیقی ها نخواهد داشت و می تواند بدون تکیه بر خواننده،  آثاری ماندگار ، چون نینوا ، خلق کند  . سپس بار دگیر ابرو در هم می کشد که چرا چنین کسی با چنین نظری در کنار محمدرضا شجریانی می نشیند که مروج فرهنگ خواننده محور است ؟

در این دو سوال ، اگر نه به صورت مستقیم و عریان ، ولی به شکلی غیرقابل انکار ، 3 ادعا مطرح شده است . اول اینکه خواننده محوری و خواننده سالاری نگرشی ناپسند و نکوهیده به موسیقی است که همانا موجب ضعف روز افزون موسیقی ایرانی و عدم باروری و خلاقیت آن می شود .  دوم اینکه شجریان کسی است که خواننده سالار است و می پسند که خواننده همه کاره و شاه شاهان آثار موسیقی باشد و در طول این سال ها همواره کوشش کرده است به عناوین مختلف چهره های برتر عرصه ی ساز را از عرصه به در کند و خود یکه تاز صحنه ها باشد و در نهایت سوم اینکه جناب علیزاده در جوانی فرموده اند شجریان را به یک خواننده ی درجه 3 که طرفدار نگرش خواننده سالار نباشد ترجیح می دهند .

بسیار خوب ، اکنون ماییم و 3 مدعای بالا که به نظر من جان مایه و قوت این 3 سوال هم هستند و چنانچه روشن شود که این ادعاها سست و یا حداقل نشدنی هستند ، سوال ها بلاموضوع خواهند شد و محل عرضه نخواهند داشت . البته در مورد سوال های مطرح شده نکاتی به غیر از 3 ادعای فوق نیز قابل یادآوری هستند که پس از بررسی قوت و ضعف این 3 مدعا به طرح نکات هم می پردازیم.

در مورد مدعای اول چه می توان گفت جز اینکه جانا سخن از زبان ما می گویی . نویسنده ی این سطور خرسند است که خیلی پیشتر از این تاریخ در یادداشتی با نام " فرهنگ خواننده محور " در همین وبلاگ به طرح این عارضه ی موسیقی ایرانی پرداخته است . من در آن یادداشت از چند مثال برای نشان دادن فرهنگ خواننده سالاری که در موسیقی ایرانی حاکم است استفاده کردم که اتفاقا یکی از آن مثال ها نیز در مورد شجریان بود .  بنا بر این در این مورد که خواننده سالاری چیزی ناپسند است و به طور خاص به موسیقی بی کلام ضربه می زند و مانع از رشد و شکوفایی آن می شود با نویسنده ی سیاه مشق هم عقیده هستم .

اما در مورد مدعای دوم ، یعنی اینکه شجریان کسی است که خواننده سالار است و می پسندد که خواننده همه کاره و شاه شاهان یک قطعه ی موسیقی باشد . این ادعایی است که حقیقتا پایه های محکمی ندارد و چنانچه کسی اشراف و تسلطی بر ژانرهای مختلف موسیقی ایرانی و فرم های گوناگون یک اثر موسیقی داشته باشد به سختی می تواند حکم بر صحت این ادعا کند . باید هشیار باشیم که محمدرضا شجریان یک آواز خوان است . این چیزی است که خود وی در مصاحبه ای که فایل تصویری آن نزد این حقیر محفوظ است بارها اعلام می کند . وی می گوید : " من تصنیف خوان نیستم . البته گاهی تصنیف هایی در بین آوازها می خوانم اما حقیقت این است که کار من آواز خواندن است . بیشتر کسانی هم که طرفدار من و صدای من هستند من را برای آوازخواندن می خواهند نه تصنیف خواندن . " من مطمئن هستم که نویسنده ی وبلاگ سیاه مشق بسیار بهتر از من می دانند که هر فرمی از موسیقی مقتضیات و ویژگی های خودش را دارد و فرمی که امروزه ما آن را به نام " ساز و آواز " می شناسیم و شجریان نیز در همین فرم مشهور و معروف است نیز مقتضیات خود را دارد . اصولا در ساز و آواز 2 رکن اساسی هست . آواز و جواب آواز . در نوع سنتی و کهن این هنر ، یک نفر خواننده است و یک نفر هم جواب آواز می دهد . در این گروه دو نفره ، معنای سالار بودن چیست ؟ ضرب المثلی قدیمی هست که می گوید : " مورچه چیست که کله پاچه اش چه باشد ! " وقتی یک نفر آواز می خواند و یک نفر جواب آواز می دهد به هر حال به طور ناخودآگاه و اتوماتیک ، هر کدام که مسلط تر ، با معلومات تر ، آگاه تر ، با تجربه تر و خلاق تر باشد ، برتر خواهد نشست و دیگری پیرو خواهد شد . آقای مجید درخشانی آهنگساز و نوازنده ی تار در یکی از مصاحبه های اخیر خود دقیقا این موضوع را تشریح کردند در یک قطعه ی ساز و آواز به هر حال یا خواننده خط سیر آواز و مدگردی گوشه ها و دستگاه ها را تعیین می کند و یا نوازنده و این دقیقا بستگی به تجربه ، خلاقیت و قوت حسی طرفین دارد( مقصود من در کار بداهه است وگرنه می شود کاری بداهه نباشد و خواننده و نوازنده از قبل همه ی گوشه ها را با هم صحبت کنند ) ایشان در همان مصاحبه مثال زده اند که وقتی خودشان در کنار شجریان قرار می گیرند این شجریان است که پیشرو می شود و خط آواز را تعیین می کند و نوازنده ( که در این مثال آقای درخشانی است ) خواننده را در گوشه ها و دستگاه ها دنبال می کند و جواب می دهد . ایشان در ادامه مثال می زنند که وقتی لطفی در کنار شجریان است گاهی این جریان معکوس است و تار قدرتمند لطفی است که به آواز خط می دهد و فضای حسی ای ایجاد می کند که خواننده را ناخودآگاه به گوشه ای که نوازنده می خواهد هدایت می نماید . می بینید ؟ قضیه ساده است ! قضیه این است که شجریان یک آواز خوان است . من در اینجا نمی خواهم این بحث را پیش بکشم که این فرم کار قدیمی و ناکارآمد شده است یا نشده است و این نوع ارائه ی آواز امروزه مقبول هست یا نیست ، بحث من اینجا این است که در فرم ساز و آواز اساسا سالار بودن معنی ندارد . اگر شما سواد ، تجربه ، تسلط و حس قوی تری داشته باشید خوب طبیعتا دگیری پیرو می شود . همانطور که در گروه نوازی ، اصلا تجربه و تسلط ملاک نیست و همگان چشم به دست رهبر ارکستر می دوزند و اوست که تقسیم وظیفه کرده است و شما ممکن است از ویولن نواز کناردستی خودتان خیلی بهتر باشید اما در گروه نوازی نمی توانید تکنیک های شخصی را وارد نوازندگی کنید و از ملودی و حس اصلی گروه خارج شوید . این است که گروه ویولن نواز همگی در عرض هم قرار می گیرند و یک ملودی را با یک حس یکسان اجرا می کنند . به نظر من این که بگوییم شجریان خواننده سالار است و مایل است که خواننده همه کاره ی موسیقی باشد اصلا درست نیست . ایشان در مصاحبه ای که در مورد کنسرت آذر 1384 تهران انجام دادند به صراحت ذکر کردند که : " من بسیار ناراحت هستم که مردم به گروه ما می گویند گروه شجریان ! این که گروه من نیست . من از آقایان علیزاده و کلهر خجالت می کشم که مردم می گویند گروه شجریان ! " .

شاید نویسنده دقت نکرده است که فرهنگ حاکم بر موسیقی ایرانی به طور کلی خواننده محور است ، ولی این ربطی به شجریان ندارد و دلیلی نیست که ادعا کنیم شجریان خواننده را می خواهد و حکم تحقیر نوازنده را می دهد. آگاه باشیم که همین خواننده به هر حال برای اینکه روی صحنه برود به نوازنده احتیاج دارد و کسی برای آواز بدون ساز آنچنان تره ای خرد نمی کند . بله ، من هم قبول دارم که فرهنگ موسیقی ما ( و البته زیاده بی انصاف نباشیم در سایر ممالک هم همین است ) خواننده محور است . همیشه همینطور بوده که زحمات آهنگساز و تنظیم کننده و نوازنده نادیده گرفته می شده و همه ی اثر به نام خواننده شناخته می شده است . مرغ سحر شجریان ، گلپونه های بسطامی ، فلان ترانه ی گلپا ، تصنیف ایرج و ... همگی نمونه هایی هستند که نشان می دهد چطور مردم آهنگساز و نوازنده را حذف می کنند و فقط خواننده را می شناسند . این البته تا حدی در سایر جوامع نیز رواج دارد و کم هستند کسانی که نام آهنگسازان خواننده های مشهور را بشناسند ، گرچه دنیای غرب با حرکت به سمت گروه گرایی که یگانه راه فرار از این مشکل است تا حدی تغییر فرهنگ داده است . اما این بحث ها به شجریان ربطی ندارد . این درست شبیه آن نوشته ای است که مدت ها پیش با نام شجریان زدگی نوشتند و به طور خنده آوری کوشیده بودند تا شجریان زدگی را به گردن شجریان بیندازند . خوب آخر شجریان که نمی تواند نخواند ، می تواند ؟ اما اگر وقتی خواند به دلیل درست بودن انتخاب شعر ، فنی بودن آواز و انتخاب صحیح دستگاه و بیان زیبای شعر مردم آن را پسندیدند  و هنرجوها همه پیروی او شدند که دیگر تقصیر او نیست . لذا مدعای دوم آن یادداشت ( ولو بزرگانی هم به آن معتقد باشند ) به زعم این حقیر چندان صحیح نیست و کسانی که این ادعا را مطرح می کنند معمولا دچار این مغالطه هستند که فرهنگ مردم و شنوندگان را به پای هنرمند می گذازند . مضافا اینکه دوباره تکرار می کنم در فرم ساز و آواز اصلا دو نفر بیشتر فعال نیستند که یکی هم خواننده است و به هر حال نصف یا شاید بیشتر بار را بر دوش می کشد . ( به شعر محور بودن ساز و آواز نیز توجه کنید . ساز و آواز بدون شعر و کلام برای شنونده ی ایرانی مفهوم ندارد )

می رسیم به مدعای سوم که در آن یادداشت به چشم می خورد و ستونی شده است که خیمه ی انتقاد بر آن ستون بنا گشته است . ادعای سوم را حتی اگر جناب علیزاده گفته باشند حتما از سر جوانی و هیجان زدگی بوده است زیرا به لحاظ منطقی و به حکم عقل سلیم نشدنی است . یک نفر آهنگساز وقتی آهنگساز درجه ی یک است و ملودی های درجه ی یک می سازد و تنظیم درجه ی یک می کند و ساعت ها و روزها ، عمر بر سر کارش می گذارد ، آیا اصلا می تواند با کسی جز یک خواننده ی درجه یک کار کند ؟ می دانیم که در مسابقات اتومبیل رانی به غیر از راننده ، نقشه خوان هم بسیار مهم است . آیا یک راننده ی حرفه ای و زبردست و پرتلاش و باپشتکار اصلا حاضر است با یک نقشه خوان جوان و ناتوان و بی دقت در یک اتومبیل بنشیند و به مسابقات برود ؟ عقل من می گوید که چنین صحبتی فقط از روی هیجان ممکن است زده شده باشد و آن هنگام که گوینده دمی بیاساید و افکارش را جمع کند درخواهد یافت که دلش راضی نمی شود تصنیفی که بسیار برای آن مایه گذاشته است را یک خواننده ی درجه 3 بخواند و در نهایت کاری ضعیف و پراشکال از آب در بیاید . در واقع این صحبت بوی شعارهای نپخته را می دهد ، از همان دست " زنده باد ، مرده باد " ها که سرانجامش از پیش معلوم است . روحانی دینی هم برای اینکه بهترین سخنران باشد سرانجام مجبور است با کافری که فن سخن را به خوبی می داند دمخور شود و از او بیاموزد . امروزه آنچه رواج دارد همکاری ای است که در پرتو آن همه ی شریک ها منتفع شوند . لذا این سخن به نظر نمی رسد آنچنان محکم باشد ( به خصوص با توجه به گذر این همه سال و پختگی انسان ها ) که بتوان بر روی آن تکیه زد .

چند نکته :

خوب پس از بررسی این ادعاها ، چند نکته می ماند که مایلم مطرح کنم . اولا ، سند و مدرکی که پرسشگر بر اساس آن به طرح سوال پرداخته است مربوط می شود به سال 1358 . این گونه استدلال کردن و مدرک آوردن کاملا مطرود است . در میان فلاسفه ی علم و شناخت ، بحثی هست به نام تکامل معرفت بشری . بر طبق این نظریه هر چه بر میزان تجربه ، علم و شناخت فرد افزوده شود و به عبارتی انبان زندگی او از تجربه های رنگارنگ پرتر گردد ، معرفت و درک او تکامل پیدا می کند و مرتبا عوض می شود . اولین اصل علم مدیریت این است که انسان موجودی است غیر ثابت و جهان ، جهان تغییر و تحولات است . اکنون که 26 سال از صحبت های آن نواری که در 1358 ضبط شده است می گذرد از کجا معلوم که نظرات گوینده بارها و بارها تغییر نکرده باشد ؟ چه کسانی می داند که در این سال ها بر او چه ها رفته است ؟ طرف دیگر آن نوار در طول این 26 سال چه کرده است ؟ میان آن ها چه ها رفته است ؟ علیزاده در طول این سال ها چه دیده است ؟ هیچ بعید نیست و به نظر من اصلا صحیح هم هست که در طی دو دهه ، دیدگاه شخص پیرامون موضوعات مختلف بارها عوض شود . فرض کنیم شخص اطلاعاتی را در طول سال ها نسبت به کس دیگری به دست آورد و به مرور به این نتیجه برسد که برداشت اولیه اش اشتباه بوده است و شناخت او ناقص بوده است . این جوانمردانه نیست که بر اساس گفته های کسی در 26 سال پیش امروز او را محاکمه کنیم . به اطراف خود نظر بیندازید . آیا کم هستند انقلابیونی که امروزه ضد انقلاب شده اند ؟ کم هستند مسلمانی که مسیحی شدند ؟ و یهودیانی که اسلام آوردند ؟ آیا کم هستند کسانی که  روزی اعتماد به جوانان را مخرب می دانستند اما پس از گذشت یک دهه اعتقادشان عوض شده است ؟ لذا این گونه طرح سوال وقتی صحیح است که ما صحبت های علیزاده ی 1385 را نیز شنیده باشیم و پای خاطراتش از این 26 سال نشسته باشیم . چگونه ممکن است شجریان در مورد علیزاده بگوید من و حسین آن قدر به هم نزدیک هستیم که بدون سخن گفتن حس یکدیگر را درک می کنیم در حالیکه علیزاده از شجریان متنفر باشد ؟ حتما چیزها عوض شده است و چه کسی می تواند حکم کند این عوض شدن ها در مسیر بدتر شدن بوده یا بهتر شدن ؟

نکته ی دیگر اینکه به نظر این حقیر می رسد سوالاتی که مطرح کرده اند صرفا از روی کنجکاوی و حقیقت جویی و اخلاص نیست . سیاه مشق همواره در مورد آقای رجبی مطلب می نویسد و به نوعی یکی از تریبون هایی است که از این هنرمند دفاع می کند و از زندگی و هنرش مطالب زیادی منتشر کرده است و معمولا مشی آن تبیین و تشریح عملکرد ایشان با نگاهی مدافع بوده است .( بحث من اصلا در مورد این هنرمند و احساسی که نسبت به ایشان دارم نیست ، لطفا دقت شود که دچار خلط مبحث نشویم ) . این حقیر اینطور می فهمم که این بار نیز این 4 پرسش صرفا در ادامه ی همان جریان رجبی دوستی بیان شده است و چندان ربطی به برداشت های منطقی و بی طرفانه نسبت به علیزاده ندارد . ساده بگویم : یک طرفه به قاضی رفته اند ! یعنی طرف دیگر دعوا در این محکمه نه تنها حاضر نیست بلکه اصلا دفاعیات و لوایح و شواهد او دیده نمی شود . پرسش کننده صرفا از نگاه رجبی و با مطرح کردن وجود نوار صحبت با رجبی و از این زاویه که چرا به نام رجبی در فلان آلبوم ظلم شده است به نقد علیزاده می پردازد . اثری از نگاه علیزاده و برداشت او و احیانا کدورت هایی که رجبی باعث شده باشد بر دل علیزاده بنشیند نیست . خوب اگر شرط قضاوت این باشد که هر کسی در این جهان قادر است دادخواستی به بلندای تاریخ تنظیم کند و از ضایع شدن حقوق خود بگوید .

بار دیگر توجه می کنیم به این نکته که من اصلا قصد ندارم از این کار دفاع کنم که وقتی کسی یک ساز را می نوازد می توان اسم او را از آلبوم حذف کرد . اصلا و ابدا . در تمام یادداشت های قبلی من این نکته که حقوق معنوی هنرمندان باید رعایت شود هست . ولی یادآوری کنم که در ایران ما این کار بسیار رایج است و فقط در مورد آقای رجبی اتفاق نیفتاده است .

صحبتی هست که البته درست نیست ولی مشهور است که ظلم علی السویه همان عدل است . یعنی وقتی به تساوی به همه ظلم می شود گویا عدل وجود دارد . جناب علیرضا افتخاری در بسیاری از آلبوم هایشان اصلا اسم نوازنده ها را به طور کلی نمی نویسند !!! در مورد کامکارها و آلبوم ماه عروس صدیق تعریف صحبت هایی هست . در مورد همان آلبوم سواران دشت امید و نقش آقای لطفی در آن شایعاتی هست . ایران و ایرانی در سال های اخیر از این موارد زیاد دیده است و همانطور که قبلا گفتم این متاسفانه تبدیل به بیماری فرهنگی شده است . اینطور ندیده گرفتن حق اشخاص هم از جانب آقای علیزاده و نیز از جانب آقای رجبی و هر هنرمند دیگری پسندیده نیست و با روح کلی هنر در تضاد است  ، اما متوجه باشیم که اختصاص به یک هنرمند خاص ندارد و اینگونه نیست که فقط بر یکی ظلم رفته باشد و " دشمنان موذیانه خنده های فتحشان بر لب " مشغول تماشا باشند . این جنگ قربانی زیاد گرفته است .

آخرین نکته ای که مطرح می کنم و این بحث را خاتمه می دهم این است که اولا نگاه همه ی افراد به هنر نگاه آقای رجبی نیست و ثانیا باید بپرسیم چه کسانی در شکل گیری فرهنگی که اکنون بر موسیقی ما حاکم است نقش داشته اند ؟ و آیا می توان یقه ی یک نفر را گرفت و گفت تو مقصر و مسبب همه ی این مشکلات هستی ؟ یا اینکه جمیع هنرمندان و ایرانیان به نوعی مقصرند ؟ در مورد نگاه به هنر ، همه به هنر سیاسی اعتقاد ندارند . حتی بزرگترین فلاسفه ی دنیا در مقوله ی هنر دو یا بیشتر شاخه می شوند و نظریات متعدد است . من بدون طرفداری از هیچ یک از نگاه هایی که به مقوله ی هنر می شود می خواهم بگویم تا امروز ما مدرکی در دست نداریم که صریحابیان کنیم نگرش فلانی به هنر عین حقیقت است و بهترین نگرش ممکن است و حق با اوست . ما صرفا می توانیم بگوییم به هنرسیاسی علاقه دارم ، یا ندارم ، همین ! نمی توانیم حکم به حق بودن یا نبودن هیچ کدام بکنیم . سهراب شعر می گفت و کمتر سیاسی می گفت و شاملو هم شعر می گفت و کاملا سیاسی می گفت و در مصاحبه های هر دوی آنها نهایت احترام نسبت به طرف مقابل رعایت شده است و هر دو مشهور هستند و طرفدارانی دارند و همچنان زنده اند . لذا اگر آقای علیزاده در طول سال ها نگاهی خاص به هنر و تاثیرات و کارکرد آن پیدا کرده اند نمی توان ایشان را مقصر دانست و حکم کرد که چون از نگاه رجبی به هنر دورشدی پس از حقیقت هنر هم دور شدی .

در پایان ، من هم به سبک پرسشگر وبلاگ سیاه مشق ، دو پرسش مطرح می کنم و مطلب را خاتمه می دهم .

1) آیا از رابطه ی علیزاده و شجریان ، فقط شجریان سود برد و علیزاده ضرر کرد ؟ آیا غیر از این است که صدها بلکه هزاران نفر از عاشقان شجریان بودند که اسم علیزاده را هم نمی دانستند و با دیدن این دو در کنار هم به دنبال مطالعه پیرامون آثار و احوال علیزاده رفتند و او را شناختند و از طرفداران پر و پا قرص او شدند ؟ آیا جوانمردانه است که اینطور حکم کنیم که از این رابطه فقط شجریان منتفع شد و علیزاده هیچ سودی نبرد ؟ آیا غیر از این است که بسیاری از شاهکارهای علیزاده با صدای شجریان خوانده شد و به همین سبب درخشش بسیار پیدا کرد وماند ؟  . آیا غیر از این است که علیزاده در میان اهالی متخصص و حرفه ای موسیقی شناخته شده بود ولی در میان عموم مردم نه ، و در کنار شجریان نشستن باعث شد تا پدربزرگ هاهم اقلا تصویر چهره اش را به خاطر بسپارند ؟ از دایره ی متخصصان بر فرش جامعه ی مردمی قدم گذاشتن کار ساده نیست . ( هدف من جانبداری از یکی از این دو هنرمند نیست بلکه صرفا خواستم نشان بدهم اینطور نیست که علیزاده بازنده ی کامل این رابطه باشد ، همین )

2) مقصر فرهنگ حاکم بر یک جامعه چه کسی است ؟ یک شخص ؟ یک جریان خاص ؟ حاکمان ؟ مردمان ؟ رئیس ؟ مرئوس ؟ تاریخ ؟ چه کسی مقصر است که امروزه فرهنگ موسیقایی ما خواننده سالار است ؟ چه کسی مقصر است که امروزه هنرمندان ما با ادبیاتی سخیف و زننده و با کلماتی ناروا و لا اقل به دور از زبان مطبوعات و زبان مکتوبات اقدام به توهین به دیگران می کنند و مدعی هستند زبانی که برگزیده اند زبانی است فاخر و صرفا به این دلیل که دور از تعارفات است پس ارزشمند هم هست ؟ چه کسی مقصر است که موسیقی ما همچنان پس از این همه سال از جنگ ستارگان رنج میبرد ؟ و چه کسی مقصر است که هنرمندان ما چشم دیدن کسی را ندارند که در مسیر پیشرفت قرار می گیرد و به محبوبیت و شهرت و ثروت می رسد ؟ چرا هنوز بزرگ نشده ایم ؟ و چرا هنوز حقوق مادی و معنوی یک اثر هنری را به هیچ می انگاریم و به راحتی آن را زیر پا می گذاریم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:17  توسط امیر  | 
مطالب گذشته . . .